مادرش ميگفت : " چندين سال بعد از ازدواجمون با نذر و نياز به ساحت امام عصر خدا مهدي رو به ما داد .از همون اول بچه سر به راهي بود .... گمش كه مي كرديم تو هيئت پشت خونمون مي جستيمش.... دلداده ي امام زمان بود . اصلا آروم و قرار نداشت ... نديدم دعاي ندبه اش ترك شه .... هيچكي و هيچي رو نمي شناخت جز رضاي آقا ... "
وقت ازدواجش هم همين طور... خوشحال بود ولي بيشتر بي تابي ميكرد . مثل آتيش رو اسفند ... ميگفت : " ازدواجه شوخي كه نيست مي خوام سرنوشت دنيا و آخرتم رو با يكي تقسيم كنم ."
عقيده داشت كه ازدواج يه رزق معنويه .. ميگفت خودتو بساز كه به بهترين روزي ممكن برسي ... ميگفت هر كسي يه لياقتي داره و يه جايگاهي . ميگفت بايد خودمون رو بالا بكشيم ميگفت بايد آماده ي پريدن بشي تا خدا بالهاي پروازت رو بهت هديه كنه . بايد مراقب باشي بالهاي خود خودت رو پيدا كني والا سقوط ميكني !!! "
چند روز قبل نيمه شعبان كارتهاي همه رو فرستاد دم خونه شون. اصرار داشت خودم بايد برم شخصا دعوت كنم ... دلايل خودشو داشت . كار كارتها تموم شد ولي ميديدم هنوز بي تابه . بهش گفتم : " مهدي . مامان تو كه همه ي كارا رو خودت كردي چرا انقدر بي قراري ؟ گفتم همه ي كارا رو روال خودش داره پيش ميره اين همه نگراني برا چيه ؟ دوباره اين ناله هاي نيمه شب چيه ؟ حواسم بهت هست كه بيتابيت زياد شده ها "
لبخند ميزد و ميگفت يه قدم اصلي مونده .
صبح قبل از مراسم اومد پيشم . گفت مامان وقتشه . بايد برم واسه يه دعوت رسمي.
گفتم كي ؟
با بغض گفت : " مامان همه رو دعوت كردم دم خونه همه رفتم مهمون ويژه اي هست كه دلم بي قراره حضورشه ... مامان بايد با زهرا بريم جمكران واسه دعوت از آقا .... دست خودم نيست دلم تاب نمياره "
گفتم آخه مهدي جان الان با اين همه كار؟
با خواهش گفت مامان بايد بريم .
دست عروسش رو گرفت و رفت . زهرا مي گفت اونجا فقط ناله مي زد و ميگفت آقا يعني امشب مهمترين شب زندگي من باشه و شما نباشي ؟ آقا يعني من همه رو دعوت كنم و اجابت از دعوت شما نگيرم ؟ "
فقط نشست و گريه كرد ... ميگفت : آقا ميخوام مجلسم رو خودت امشب از گناه بيمه كني ... اون موقع مي فهمم دعوتم رو اجابت كردي و به عروسيم اومدي....
دلش كه آروم گرفت راه افتاديم
دير رسيدن به مراسم خودشون . ولي مراسمش مراسم عجيبي شده بود ... همه مي گفتن .
بركت و صفا و معنويتي داشت كه من كمتر جايي مثلش رو ديده بودم ...
بله ي سر سفره ي خودش و خانمش يادم نمي ره با بغض تو جواب خطبه ي عاقد گفتن :
" با رضايت و اجازه ي امام زمان و بزرگترا "بله " "
.jpg)
دوستت داريم ! دوستمان داري ؟!
گفتيم دوستت داريم! نگفتيم چند تا؟!
گفتيم دوستت داريم! نگفتيم تا كي؟!
گفتيم دوستت داريم! نگفتيم معناي دوست داشتن را؟!
گفتيم دوستت داريم! ندانستيم دوستمان داري يا نــــــــه؟!
بگذار همه اين ناگفتني ها را بگويم نه با زبان كه با دل! با دلي كه براي خودمان هم تنگ شده نه فقط براي تو، با دلي كه از آدينه ها خسته اند اين آدينه هاي تكراري، با دلي كه عادت كرده به بي پدري، با دلي كه عادت كرده به امروز،با دلي به عشق تو اين روزها شبها را بيدار مانده ... تو اي فضاي سايبر اين اقرارهاي مرا به خاطر بسپار! امروز
مي خواهم اعتراف نامه بنويسم: المنقذ من الضلال نه الاسير بالضلال!!!
دوستت داريم... به اندازه 10 تا !!! بگذار دوست داشتن را بازه اي كنيم! از بازه 1 تا 10
مال تو! آن هم بازه بسته!!! مي بيني چقدر دوستت دارم، اين مالكيت را تا به حال به كسي نداده ام!!! اما مي ترسم بگويم دنيا را بيشتر از 10 تا دوست داريم،بازه بسته 10 تا ......
دوستت داريم تا لحظه موعود!!! موعود براي ما وقتي است كه كارمان رو به راه شود، وقتي است كه كارمان را راه بياندازي.بعد از موعود هم نمي دانم براي دوست داشتن وقتي بكنم يا نه؟؟؟ مگر همين كافي نيست؟؟؟ نگو كه از صبح تا شب بايد به ياد تو باشم!!! من اگر وقت بياورم فاصله ها را مي بينم!! فاصله ها را!!!
دوستت داريم...چه دوست داشتني! دوست داشتن از اين بزرگتر كه پوسترت را در اتاقم زده ام كنار عكس ... !!
دوست داشتن از اين بزرگتر كه براي دعاي عهدت فايلي باز كردم كنار فايل ......!!!!
دوست داشتن از اين بزرگتر كه نامت را بر گردنم آويخته ام و بر قلبم .....!!!!
اين همه دوست داشتن كافي نيست؟؟؟؟ما اينقدر دوستت داريم.. تو هم ما را دوست داري؟؟؟؟؟؟؟؟
درسته كه اين روزا بايد خوشحال باشيم ولي با خودم گفتم ما خوشحال شديم، ببينيم كاري كرديم كه امام زمان هم خوشحال باشه ؟؟؟